*.::درد واره ها::.*

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

/ 8 نظر / 49 بازدید
پرناز

یک شعر دارم کخ تقیم میکنم به روح بلند شاعر پرآواره ایران قیصر امین پور: شعر زیبای ترا خواهم سرود با تو خواهم گفت و هم خواهم شنود تو چه زود رفتی و ما تنها شدیم کاش میگفتی دلیل رفتنت اما چه بود من گمانم از پی دریا شدن رفتی ولی تو که مارا بودی چون زنده رود اشکم از دیده روان است ولی این همه گریه و زاری ها چه سود بارها می خواستم بینم ترا ناگهانم دیر شد اما چه زود می فرستم من کنون با اشک و آه صد درود بر روح پاکت صد درود...[خداحافظ]

رهگذر

درد د ر د به همین سادگی درد نام دیگر قیصر

روح الله

سلام ممنون از وبلاگ خوبتان من شما را لینک کردم ( البته خیلی وقته ) اگر خواستید لینک کنید با نام اشعار کوتاه (روح الله) باشد و خبرم کنید ممنون[گل]

مسعود امیرجلالی

زیباترین مزیت هستی خدای ماست ما جان میدهیم که خدا تازه تر شود درود برتمامی آنها که براستی خدارا میشناسند وخدارا رازدارشان میدانند،سلامی دوباره بر قیصر امین پور که به خدا راست میگفت واز راستگویی نمی هراسید.

فقط یک بهار

درود بر شما. یاد آن عزیز بی نظیر گرامی. از وبلاگ خوب تان سپاسگزارم. با اجازه لینک شما را در بهارانه ام قرار دادم.

صدر

شهیدی که بر خاک می‌خفت سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت دو سه حرف بر سنگ: «به امید پیروزی واقعی نه در جنگ، که بر جنگ!»[گل]

صدر

خدايا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختى مكشان، اضطراب هاى بزرگ، غمهاى ارجمند و حيرت هاى عظيم را به روحم عطا كن.

محرم

در این زمانه درد بیخود به خود می پیچد چون هیچ محکی برای دیدنش دیده نمی شود