درنگى بر شعرهاى دكتر قيصر امين پور

ولى دل به پائيز نسپرده ايم
مهدى طاهرى
 «وقاف‎/ حرف آخر عشق است‎/ آنجا كه نام كوچك من‎/ آغاز مى شود» قيصر، اين شعر را «امين پورى» مى نويسد كه روزگار معاصر و زبان نوشتن از اين روزگار را به خوبى مى شناسد. در واقع نوع رويكرد قيصر امين پور به شعر و زبان، نه آنگونه است كه شعر را كاركرد زيبايى شناسى «زبان» بداند و هدف و تأثير گذارى موضوعى شعر را ناديده بگيرد. او در اشعارش تلاش مى كند دغدغه هاى انسان معاصر را معاصر سرايى كند. اگر به تنوع آثار او در قالب هاى مختلف، از غزل، رباعى كه قالب هايى كلاسيك (سنتى) هستند تا سپيد به دقت توجه كنيم در مى يابيم او چگونه واژگان آشناى جهان معاصر فارسى را دريافته و آن را به كار مى بندد. به شعر «اشتقاق» از دفتر «آينه هاى ناگهان» توجه كنيد:
«وقتى جهان‎/ از ريشه جهنم‎/ و آدم‎/ از عدم ‎/ وسعى‎/ از ريشه هاى ياس مى آيد‎/ وقتى كه يك تفاوت ساده‎/ در حرف‎/ كفتار را‎/ به كفتر‎/ تبديل مى كند‎/ بايد به بى تفاوتى واژه ها‎/ و واژه هاى بى طرفى‎/ مثل نان‎/ دل بست‎/ نان را ‎/ از هر طرف بخوانى‎/ نان است!»
در واقع در ادب فارسى توجه به اين گونه واژگان و حروف در كنار هم و نقطه ها و حروف صدا دارى كه با حضور وعدم حضور خود معناى واژگان را تغيير اساسى مى دهند و حتى گاه آن ها را برعكس به معنادهى مى رسانند، بسيار زياد اتفاق افتاده اما قيصر امين پور در اين شعر اگر چه همان مفاهيم را بيان مى كند اما بوى كهنگى از آن بر نمى آيد چرا كه او بين دغدغه هاى امروزى انسان معاصر و كلمات نقبى عميق زده كه به توسط آن مخاطب خود را گرفتار شعر مى بيند. «نان و غم نان»، در واقع انسان معاصر گرسنه نيست اما درگير روزمره گى و حساب و كتاب هاى روزانه شده است و اين حساب و كتاب ها عموماً براى امرار معاش زندگى است و اين يعنى همان «نان». ممكن است اين كلمه سه حرف داشته باشد اما در واقع بيانگر جهانى است كه در شعر به شكلى نمادين بيان شده است. دغدغه انسان صنعتى امروز از توجه به ارزش هاى تفكر والاى انسانى و تعهد اجتماعى به مناسبات سطحى و دغدغه هاى دم دستى بدل شده است. دغدغه هايى كه از ارزش هاى والاى انديشيدن فاصله بسيارى گرفته است.
قيصر امين پور در سال ۱۳۶۷ شعر مى سرايد با عنوان «عصر جديد». در اين شعر كه باز از مجموعه «آينه هاى ناگهان» انتخاب شده فضاى افسون زده جهان معاصر را بيان مى كند، فضايى برى از يقين و ايمان انسانى، ما در عرصه احتمال به سر مى بريم‎/ در عصر شك و يقين‎/ در عصر پيش بينى وضع هوا‎/ از هر طرف كه باد بيايد‎/ در عصر قاطعيت ترديد ‎/عصر جديد‎/ عصرى كه هيچ اصلى ‎/ جز اصل احتمال، يقينى نيست‎/... در اين شعر در واقع بخش هايى از اين فضاى معاصر در جهان بيان شده است. فضايى كه انسان را در حد ماشينى قابل كنترل به نقطه حضيض كشانده است و در پايان شعر كه قيصر مى نويسد:
«من از تو ناگزيرم‎/ من‎/ بى نام ناگزيرتو مى ميرم‎/».
و سرانجام او كه بدون «نام ماندگار او» نمى تواند به اين زيستن ادامه دهد، نامى كه برايش راهگشاست و زيستن اش را به جملگى تحت الشعاع قرار داده است.
يكى ديگر از مشخصه هاى شعر قيصر امين پور استفاده از سازه هاى زبان گفتار و عاميانه مردم است، او در اشعارش در قالب هاى مختلف بسيارى از مشخصه هاى زبان گفتارى را در اشعارش مى آورد. گاهى هم اين فضا اين قدر يكدست و صميمى مى شود كه احساس مى كنى كسى در شعرهايش تو را خطاب قرار مى دهد، اين همان احساس شراكت در شعر ديگرى است.
اين شعر تو را به درون خودش دعوت مى كند و حرف هاى اش را براى تو مى زند، او مى داند بايد كجاى روان مخاطب را نشانه گرفت، شعر مى داند بايد به كجا نفوذ كند. در شعر «رفتار من عادى است» مى نويسد:
«رفتار من عادى است‎/ اما نمى دانم چرا‎/ اين روزها‎/ از دوستان و آشنايان‎/ هر كس مرا مى بيند‎/ از دور مى گويد‎/ اين روزها انگار‎/ حال و هواى ديگرى دارى‎/ اما‎/ من مثل هر روزم‎/ با آن نشانى هاى ساده‎/ با همان امضا‎/ همان نام‎/ و با همان رفتار معمولى‎/ مثل هميشه ساكت و آرام‎/...
اين رفتار عاميانه و روان با زبان، شعر را در رابطه مستقيم و بى واسطه با مخاطب قرار مى دهد، رابطه اى كه مخاطب جداى از شعر نيست، بلكه جزيى از فرآيند آفرينش معناست و همواره خود را در واژگان اين اثر در مى يابد. در اين نوع نگاه به زبان، مخاطب در مى يابد كه شعر امروز قرار است زندگى روز مره او را تصوير و توصيف كند، نه آن كه با واژگانى كه از تبار قرون گذشته اند زندگى معاصر آنها بيان شود. اين نوع شعر اگر چه ممكن است به عقيده برخى حتى نثر به نظر برسد، اما در كليت شعر منطقى حكمفرماست كه آن را از نثر فاصله مى دهد. به عنوان مثال شما در نثر و منطقى كه بر آن حكمفرماست نمى توانيد به اصطلاح پرسش هاى تخيلى و برش هاى مقطعى از مكانى به مكانى و از زمانى به زمان ديگر بدون رعايت منطق نثر و نوشتار تان داشته باشيد، اما در شعر و به خصوص در اين دست اشعار، منطقى كه حكمفرماست به شاعر اجازه مى دهد كه از هر درى سخن بگويد فقط بايد حس كلى شعر را در نظر بگيرد و خط مماس انديشه و تخيل شاعرانه را با واژگان حفظ كند. امين پور در اشعارى كه در قالب سپيد سروده به اين منطق رسيده است و شعرش اگر چه از زواياى مختلف زندگى و مشخصه هاى عينى آن مى گويد اما ساختار كلى آن رعايت مى شود.
امين پور هيچ گاه از اوضاع اجتماعى كه در آن مى زيسته بى تفاوت نگذشته است. او دريچه هاى آگاهى اش را بر دروازه هاى بزرگ سرزمين هاى جهان گشوده است و هر اتفاقى كه بيفتد انديشه او از آن گريز نخواهد داشت.
قيصر امين پور در يك شعر بلند كه اسفندماه سال ۱۳۵۹ براى جنگ و شهرش دزفول سرود هميشه در ذهن مخاطبان و شاعران خواهد ماند.
«مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بنويسم‎/ ديدم نمى شود‎/ ديگر قلم زبان دلم نيست‎/ گفتم بايد زمين گذاشت قلم ها را‎/ ديگر سلاح سرد سخن كار ساز نيست‎/ بايد سلاح تيز ترى برداشت ‎/ بايد براى جنگ‎/ از لوله تفنگ بخوان‎/ با واژه قشنگ‎/ مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بگويم‎/ شعرى براى شعرخودم -دزفول-‎/ ديدم كه لفظ ناخوش موشك را‎/ بايد به كار برد‎/ اما موشك‎/ زيبايى كلام مرا كاست‎/ ... (مجموعه از تنفس صبح).
در اين اثر بلند قيصر قلم را كارساز نمى داند و مى خواهد با واژه فشنگ سخن بگويد، اگر چه شاعر توان كشتن ندارد اما واژگان او كارى مى كنند كه تاب ايستادن براى ديگران ميسر شود. در واقع در چنين شرايطى شاعران احياگر آرمان ها و ارزش هاى والاى انسانى هستند، ارزش هايى كه انسان ها را به سمت هدف شان ترغيب مى كند.
قيصر امين پور در قالب هاى ديگرى هم، همانطور كه پيشتر نوشتم طبع آزمايى كرده است. از اين قالب ها دوبيتى و رباعى را مى توان مورد بررسى قرار داد. اشعارى كه امين پور در اين قالب ها مى سرايد در واقع در ادامه روند كلى انديشه او و تفكر غالب او در عرصه شعر است.
نه از مهر و نه از كين مى نويسم
نه از كفر و نه از دين مى نويسم.
دلم خون است، مى دانم برادر
دلم خون است، از اين مى نويسم
...
موسيقى شهر بانگ «رودارود» است
خنيا گرى آتش و رقص و دوداست
برخاك خرابه ها بخوان قصه جنگ
از چشم عروسك كه خون آلود است
در اين اشعار اگر چه كمكى به لحاظ زبانى با اشعار قيصر كه در قالب سپيد سروده است فاصله احساس مى كنيم، اما جان مايه شعر و بافت زبان با هم همخوانى دارند و در نهايت قالب هم اين مثلث را كامل مى كند.
دستى زكرم به شانه مانزدى
بالى به هواى دانه ما نزدى
ديرست دلم چشم به راهت دارد
اى عشق، سرى به خانه ما نزدى
صميميت سيال در اين اشعار با فضاهاى ما قبل خود تفاوت هاى بسيارى دارد و در توالى منطقى ادامه زبان رباعى و دوبيتى در شعر فارسى است، اگر چه اين توالى منطقى ديرى است تكاپو و توان كمترى نسبت به ساير قالب ها دارد.
 قالب ديگرى كه قيصر امين پور اشعار قابل توجهى در آن سروده، قالب غزل است. قيصر نگاه تازه اى به قالب غزل دارد، آنگونه كه ما فضاهاى ديروز غزل را در آن نمى بينيم، او به درستى در يافته كه اين قالب نياز به فضاى زبانى تازه دارد و مخاطب امروز از شاعر امروز توقع دارد با واژگان آشناى او برايش شعر بنويسد تا روزگاران آينده هم از روزگار ما يادگارى زبانى داشته باشند. امين پور اين فضا را به درستى درك كرده است. او در غزل هايش از آدم هايى حرف مى زند كه ما هر روزه با آنها مواجهيم، گاهى با آنها حرف مى زنيم، از كنارشان بى تفاوت مى گذريم، يا ابزار هايى كه با آنها در ارتباطيم، از ماشين، ساختمان هاى بلند و برج ها تا اتوبان ها و هويت چهل تكه انسان ها. حالا ممكن است نمونه هاى كلى اى كه دارم داراى مصاديق مشخص و ثابت در شعر قيصر نباشند، اما موضوعاتى كه او به آنها مى پردازد از همين جمله اند.
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى
روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامى از ما يادگارى
(ابياتى از شعر لحظه هاى كاغذى)
بخشى از زندگى انسان معاصر در اين چند بيت آمده است. البته مسأله در اين شعر شايد يكى اين باشد كه فضاهاى تكنولوژى زده انسان را از هويت به وديعه نهاده شده در او جدا مى كند و نمى گذارد آنگونه كه در شأن و مقام انسانى است به ويژگى هاى اعلى انسانى برساند. در چند بيت از ابيات غزل هاى مختلف قيصر مى توان باز اين مسأله را حس كرد.
چشم ها پرسش بى پاسخ حيرانى ها
دست ها تشنه تقسيم فراوانى ها
...
عمرى به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم
دل در تب لبيك تاول زد ولى ما
لبيك گفتن را لبى هم تر نكرديم
...
شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد
....
دلم قلمرو جغرافياى ويرانى است
هواى ناحيه ما هميشه بارانى است
در اين ابيات همه انسان در پى هويت اصيل و گمشده خويش است اگر چه به صراحت از عذاب و پرسش ها و جغرافياى ويرانى حرف مى زند اما مرادش تخريب «انسان» نيست بلكه تلاش او را هدف قرار داده است. قيصر تلاش كرده در اين غزل ها انسانى را مورد خطاب قرار دهد كه براى انسان بودن اش نشانه اى غير از صورت انسانى نمى پندارد.
در اين فضا بايد به دقت اين شعرها را خواند و تحليل كرد و شايد پاسخ به تمام اين اشعار غزلى است كه امين پور را در موقعيت ويژه اى در بين شاعران و مخاطبان قرار مى دهد. غزلى كه به تمام انديشه هاى انسانى پاسخ مى دهد، انديشه هايى كه انسان را زرد و پائيزى مى پندارد.
در اين غزل مى گويد:
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينك گواه
همين زخم هايى كه نشمرده ايم!
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم.
به گمانم اين غزل به نوعى بيانيه زيستى قيصر امين پور باشد. او كه سراپا اگر زرد و پژمرده باشد، دل به پائيز نمى سپارد. اگر خنجر دوستان به گرده اش برسد باكى برايش نيست. چون او هستى را آن گونه عاشقانه مى بيند كه مناسبات انسانى و حساب و كتابى براى چندان معنايى نخواهد داشت.
/ 1 نظر / 7 بازدید